سن که از چهل عبور می کند
لشگر موهای سپید یکی بعد از دیگری موهای سیاه را که به خاک سیاه می نشاند
پوست که لطافت جوانی را از دست می دهد
موهای فرق سر که یکی بود و یکی نبود می شود
وقتی روبری آینه بایستی
جناب عزرائیل پشت گوشت نفس می زند و آهنگ الرحیل می خواند
و تو بعد از چهل هر روز منتظر حادثه ای
حادثه هایی که آنقدر زیاد می شوند که هیجان وجودت را سر می کنند
باورش شاید سحت باید اما باید قبول کنی که
بهار و تابستان گذشته و زمستان در پیش است
از اینجا تا روز سفر دو راه بیشتر وجود ندارد
یا باید برای عدم نفس بزنی یا برای ابد
برای عدم اگر بخواهی نفس بزنی باید هر روز و هر ساعت قرص غفلت بزنی بر بدن و از آب دریای لذائذ دنیا به جودت بچشانی
بدبختی اینکه برای ابد زندگی کردن هم ساده نیست
ساده که چه عرض کنم بلکه به مراتب دشوار تر
خلاصه که حیات بعد چهل سالگی به شکل عجیب و غریبی درگیرِ گسی و تلخی است
گویی که مثل کاهش وابستگی کودک به مادر "که موهبتی الهی است"
این احوال و دگر گونی نیز ...
به راستی که دنیا چه جای تلخ و وحشت ناکی بود اگر ابدیتی در کار نبود
ما را در سایت مهدی جان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17