مهدی جان

خرید بک لینک
داشتم فکر می کردم به اینکه اگر آدمی به انقطاع از عالم ماده برسید چگونه می شودچه اموری در چشمش رنگ میبازد و چه اموری جلوی گری می کنداصلا به اینکه مزارش در کجا خواهد بود و کسی به او سر خواهد زد فکر می کند یا نهاصلا برایش نگاه دیگران مهم است یا خیراسباب و امکان زندگی مرفه اساسا در دغدغه هایش خواهد بود یانه؟!دلتنگی برای آدم های پیرامون چه؟!روح در کالبد جسم به تعلقات بند شدهو تا اراده سفر نکند از این بندها رها نخواهد شدعشق هم احتمالا با آدمی همین کار را خواهد کرد با روحروح را تهی از تعلق می کندهمه ی مهدی جان...ادامه مطلب

ما را در سایت مهدی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:05

از یاران صمیمی امام کاظم علیه السلام بودشترانش را برای سفر حج به هارون کرایه داده بودامام وقتی شنید از او پرسید آیا دوست داری هارون به سلامت برگردد تا کرایه ات را بگیری؟عرض کرد بلی!بعد امام فرمود: کسی که دوست داشته باشد بقای ظالم را، از ظالمان خواهد بود و آنان جایگاهشان جهنم است!مانیز در زندگی شخصی خود شترانی داریم که بخاطرشان علاقه به بقای بعضی ظلم‌ها پیدا کرده‌ایمفی المثل وقتی طلا و ارز داریم علاقه پیدا میکنیم به بالارفتن قیمت هایا وقتی منصوب در مقامی می شویم و از خطای آنکه منصوبمان کرده آگاه مهدی جان...ادامه مطلب

ما را در سایت مهدی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:05

سن که از چهل عبور می کندلشگر موهای سپید یکی بعد از دیگری موهای سیاه را که به خاک سیاه می نشاندپوست که لطافت جوانی را از دست می دهدموهای فرق سر که یکی بود و یکی نبود می شودوقتی روبری آینه بایستیجناب عزرائیل پشت گوشت نفس می زند و آهنگ الرحیل می خواندو تو بعد از چهل هر روز منتظر حادثه ایحادثه هایی که آنقدر زیاد می شوند که هیجان وجودت را سر می کنندباورش شاید سحت باید اما باید قبول کنی کهبهار و تابستان گذشته و زمستان در پیش استاز اینجا تا روز سفر دو راه بیشتر وجود نداردیا باید برای عدم نفس بزنی یا بر مهدی جان...ادامه مطلب

ما را در سایت مهدی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:05

از یک جایی به بعد حسرت مثل خوره به جانت می افتد که کاش مسیرت را طوری دیگری انتخاب می کردیجاده های دنیا گرچه دیر و دور اما اغلب راه برگشت دارندمسیر زندگی اما اینطور نیستگاه بعد از یک دو راهی، محکوم به ادامه هستی و راه بازگشتی نیستاگر کسی همین حرفها ره به من بزند و راهنمایی بخواهد توصیه میکنم در گذشته رسوب نکند و پای از گل بیرون کشداما چه کنم با دلی که این نسخه های دیگر آرام کن رویش بی اثر شدهچه کنم که تسکین گاهی سر میزند و درمانِ بی معرفت مدتهاست قهر کرده با ماگله ای نیست البتهکه آدمی در این سیاره رنج بنا نیست همیشه دلخوش باشدحتی بنا نیست جز با کنار آمدن با رنج خوش باشداما همین آدمی اگر به انسانیت از دست رفته اش رجوع کند از دل رنجها هم می تواند شادی و آرامش صید کنداینها را نوشتم که اگر در ایستگاه های قبلی زندگی هستیبیشتر حواست به دوراهی های بازگشت ناپذیر باشدحتی تو که از من جلو تر باشی هم ممکن است در مقطعی به دو راهی برگشت ناپذیر برسیممکن است با خودت بگویی هیچ چیز جز مرگ علاج نداردکه آنوقت باید بگویم انتخاب یک راه از بین چند راه هم گاهی معنی مرگ گزینه های دیگر را میدهد پس علاجی نیستدیدی در این اتوبان ها سر یک پیچ خطر ناک راننده ای که جسارت و حوصله پذیرش انتخاب غلطش را ندارد چطور تقلا می کند که دنده عقب بیایداو حتی حاضر است بوق هایی که در خودشان فحش مستتر دارند راهم تحمل کنداحتمال حادثه و اضطراب را هم ترجیح میدهد به ادامه یک مسیر غطتازه مسیری که چند قدم بیشتر از آن نگذشته دیدی قرص برنج خورده ای را که التماس می کند برای اینکه نجاتش دهندو دیگرانی که میدانند کاری دیگر نمی شود کرد و لاجرم فقط چشم می شوند؟!ما نیزتقلا می کنیماما وقتی می بینیم کار از کار گذشته تسلیم می شویم و حسرت را مهدی جان...ادامه مطلب

ما را در سایت مهدی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 15:12

تو هفته دو زنگ با بچه ها کلاس دارمقرار گذاشتیم یه زنگ کتاب باشه و یه زنگ بحث کنیمانتهای سال که از بچه ها که سوال میکنم اغلب اونهایی که به غیر از نمره و کنکور دغدغه دیگه ای رو نوبر کردن، از بحث و گفتگوهای کلاس به نیکی یاد میکننچند هفته قبل، تو زمان بحث آزاد وقتی دیدم بچه ها خیلی بحث های پیشنهادی اول سال خودشون رو دنبال نمی کنن، ازشون اجازه گرفتم و بجای محور قراردادن سوال بچه ها یه سوال خودم طرح کردماز بچه ها خواستم خیلی جدی جواب بدن به این پرسش:"اگر بهت بگن یکماه به انتهای زندگیت بیشتر نمونده چیکار میکنی تو اون فرصت باقی مونده؟"هرکدوم از بچه ها جوابی دادن. بر خلاف سوال جوابهای معمول پاسخها شبیه هم نبود. هرکسی از ظن خودش به موضوع نگاه کرد. بعضی جدی و بعضی به شوخی. جوابها رو به اجمال کنار هم نوشتم. جواب نانوشته خودم رو هم گذاشتم کنار جواب بچه ها. بعد گفتم بیاین از دور به جوابها نگاه کنیم. در عین کثرت و تنوع بگردید دنبال نقطه مشترک. باز هر کس جوابی داد. تهش رسیدیم به "من" . می شد گفت محور همه ی جوابها "من" هر کس بود. بهره هایی بود که ما بخاطر فرصت محدود پیش روی منِ وجودی خودمون قرار میدادیم. چه اونهایی که رنگ و بوی معنوی داشت چه اونهایی که صادقانه پی لذت حداکثری بودن.بعد بهشون چندتا نکته گفتم اول اینکه "یک ماه مثالی" خودتون رو بگذارید پیش روتون. خوب بهش نگاه کنید. همهی ما هدف و بهرهای که از زندگی می خوایم ببریم، تو همین یک ماه خلاصه میشه. محرک ما همینهایی هست که تو یک ماه مثالی طلب میکنیم. ما یک ماه رو به اندازه یک عمر زندگی میکنیم. محرک های زندگی تون رو وجدان کنید. محرک های دیگران رو آینه در نظر بگیرید. آرزوهای دیگران و تن بزنید و امتحان کنید.دوم: من و شما نمی دونیم چقدر زند مهدی جان...ادامه مطلب

ما را در سایت مهدی جان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 12:38

صفحه بندی